خودشم هم دیگر حالش از این یهویی ها و اولین نفر بودن ها به هم میخوره اما دیگر عادی شده که او همیشه اولین ِ زندگیش باشد. هر چند از دور .... هرچند یک طرفه.... اما همیشه یهویی و اولین نفر قلبش بود ، خودش هم نمی دانست چرا...
آخر او هم یکی از ممنوع ترین ممنوع ها بود ؛ که از وقتی دیدش خط قرمز پرنگی دورش کشید ، اما بعضی ها یهویی میآیند و گوشه قلبت اولین نفر میشنوند.
و تو هم التماس میکنی که برود و هم التماس میکنی که بماند...
سرش را پایین می اندازد. شرمش همیشه بیشتر از میل سرکشش برای دیدن او بوده است.
سعی میکند آرام از کنارش بگذرد که عطرش در خاطرش باقی بماند...
ولی او با سرعت از کنارش رد میشود....
انگار هنوز هم نمیتواند این دخترک پر حجب و حیا را تحمل کند ، بعد از سالها هنوز هم نمیتواند...
لبخندی تلخ میزند و انگار که هیچ نشده اما بدترینش اتفاق افتاده.
یاد بزرگترین بدترینش می افتد؛
در همین اطراف عروس اولین نفرش به او لبخند میزند...
دخترک تمام میشود....
برچسب:
نویسنده: آریا زمانی